هیچ کس باور نمی کرد که اندوه من ناشی از یک شکست عاطفی باشد حتی وقتی یکی از همکاران در حضور مدیر این احتمال را مطرح کرده بود٬ او با تعجب گفته بود : شیرین و عاشقی ؟! نه امکان ندارد.
آن روز وقتی با حالی خراب و رنج بسیار به خانه آمدم ٬ اولین کاری که کردم این بود که پای نت رفتم و سری به وبلاگ محسن زدم . خدای من چه می دیدم! محسن به روز کرده بود . آن هم با یک مطلب طنز !
باورم نمی شد. چطور می توانست تا این حد بی تفاوت باشد؟ چطور می توانست روز قبلش به من بگوید افسوسی از پی افسوسی و روز بعد مطلب طنز آمیز بنویسد؟ انگار نه انگار که اتفاقی پیش آمده است! دلم بیشتر گرفت اما من هنوز در ته قلبم باور نمی کردم که او مرا کنار گذاشته . دهها احتمال می دادم و او را تبرئه می کردم . و در نهایت می گفتم حتما همسرش از چیزی با خبر شده و او ناچار به این جریان شده است . اما ندایی دیگر به من می گفت که خودت را گول می زنی . که اگر اتفاقی پیش آمده بود او حتما برای توجیه و مظلوم نمایی هم شده به تو می گفت . و من گیج و دلگیر تر از همیشه از پشت قطرات اشک به وبلاگ او خیره می شدم ٬ پاسخی که به کامنت ها می داد می خواندم یا یاهو مسنجر را چک می کردم تا ببینم چراغ او روشن است و به عبارت دیگر او سلامت است تا کمی از نگرانی ام کاسته شود .
بعد از ظهر روز بعد البرز از شیراز آمد و با من قرار گذاشت . حضورش تا حدودی آرامم کردبخصوص که او هم به گونه ای عشقش را از دست داده بود وبه قولی دردآشنا بود اما اندوه من بزرگتر از آن بود که به این راحتی بتوانم فراموش کنم . بعد ها البرز به من گفت : شیرین تو دیگر حق عاشق شدن نداری . کسی باید عاشق شود که تحمل فراق را داشته باشد نه کسی مثل تو که هر روز برای عشق از دست رفته ات عزا می گیری .
نمی دانم از آن روز ها چه بگویم . روزهایی که سختترین ایام زندگی من بود . دورانی که گاه نفس کشیدن برایم دشوار می شد . دست چپم بشدت درد می گرفت . گاهی پیش می آمد که آن چنان بی قرار و بی تاب می شدم که به خودم می گفتم الان با او تماس می گیرم و به او خواهم گفت که توانم به پایان رسیده و دیگر نمی توانم تاب بیاورم اما بعد به خودم می گفتم که چه؟ او تو را مثل یک دستمال کاغذی کثیف از زندگیش بیرون انداخته . به او چه می خواهی بگویی؟ اگر بگوید به من چه ٬ آن وقت چه خواهی گفت ؟ و باز صبر می کردم . صبری تلخ آن قدر تلخ که هرشب پیش از خواب اشهدم را می خواندم و هر روز صبح متعجب بودم که چطور هنوز زنده هستم .
می دانم که به نظر بیشتر خوانندگانم افکارو احساساتم بسیار مسخره و کودکانه بوده است . اما باور کنید دست خودم نبود . من روزی چند بار با خشم به خودم بد و بیراه می گفتم و از این که ارزش و مناعت طبع خودم را حداقل پیش خودم از دست داده ام عصبانی بودم اما هیچ فایده ای نداشت من بی قرار بودم و بخصوص نحوه تمام شدن این دوستی برایم بسیار تلخ و گزنده و توهین آمیز بود و راهی برای آرام کردن خودم نمی شناختم.
چهارده روز بعد نامه ای برای محسن نوشتم و به او ای میل کردم و از او برای تمام آن چه رخ داده بود توضیح خواستم . آن چه در دلم بود با او در میان گذاشتم و گفتم گذاشتم مدتی بگذرد تا تو فکر نکنی بر پایه احساس و خشمی آنی نوشته ام . می خواهم دلیل این رفتار تو هین آمیزت را بدانم و این که می دانم همه چیز بین ما تما م شده و....
محسن در نامه ای پاسخ داد که این دومین باری هست که داری خداحافظی می کنی . من باتو خداحافظی نمی کنم اگر تماس نمی گیرم برای این است که تو با خودت کنار بیایی و از لحاظ عاطفی به وضعیت مناسبتری برسی .
وگفت که در وضعیت بدی است چون هر چه بگوید من خواهم گفت که چرا امیدوارم کردی یا دلم را شکستی . و این که من همان شیرین همیشگی هستم و فقط او نمی خواهد بیشتر اذیت شوم یا عامل اذیت من او باشد . و گفت اگر کاری داشتم حتما تماس بگیرم و اگر مرد او را ببخشم.
حرف هایش بیشتر مرا سوزاند . یاد زمانی افتادم که از او خواستم تمام کند تا به آرامش برسم و بعد یک دوستی ساده با هم داشته باشیم و او گفت نه !نمی شود به یک دوستی ساده برگشت . و حال در این شرایط او به من می گوید که هدفش این است که من به آرامش برسم و حال و روز بهتری داشته باشم!
نمی خواهم بیش از این از آن روزهای سخت بگویم . روزهای درماندگی ٬ روزهای دلتنگی و روزهایی که یک یک کامنت هایی که برایش می نوشتند و پاسخ هایش را می خواندم تا از حال و روز او با خبر شوم . روزهایی که خنده وشادمانی برایم آرزویی دست نیافتنی بود و همیشه می گفتم یعنی درد و غم من پایانی خواهد داشت . آیا روزی می شود که به این دوران تنها به عنوان خاطره ای هر چند تلخ نگاه کنم؟
گذشت ایام مرهم بزرگی بود و لطف و رحمت خداوند بی انتها . این روز ها آن چه برای من از این خاطره باقی مانده خشم است . خشمی که به مرور ایام شعله ورتر می شود. بر خلاف تصور محسن من از او کینه ای ندارم. او را نفرین نمی کنم . به او فحش نمی دهم اما در مرتبه اول از خودم و سپس از او عصبانی ام . می دانم که اگر روزی خود را ببخشم او را نیز خواهم بخشید اما هنوز جراحت این خاطره بر قلبم مانده و من همچون پلنگی مجروح هنوز زخم هایم را می لیسم .