تبليغاتX
یادداشت های من

یادداشت های من

شخصی

....

چهار سال پیش این روزها چقدر تلخ بود ! چقدر زجرآور ! اصلا با ور نمی کردم که پایانی برای این روزها باشد و اکنون ....

خدا را شکر می گویم که بنده فراموشکارش را با همه بدی هایش فراموش نکرد و  امروز هر لحظه از او تقاضای مرگ نمی کنم .

 نمی گویم در اوج شادی و خوشبختی هستم . اما همین که آن بحران نفس بر را پشت سر گذاشتم برایم جای خوشوقتی است .

خوانندگان عزیز و گرامی در پست هایی خصوصی و عمومی از من خواسته اند که از امروزم بنویسم . از این که اکنون چه می کنم و...

نه این که خاطره ای نداشته باشم . واقعیت این است که من دو وبلاگ دیگر دارم یکی مرتبط با رشته تحصیلی ام و دیگری خاطرات شغلی ام را شامل می شود . خاطرات تلخ و شیرین دیگر هم دارم . زندگی ادامه دارد و هر زندگی پر از خاطره هاست اما این جا نه . یکی برای این که نمی خواهم شناخته شوم و دیگر این که این وبلاگ خانه خاطراتی است که باید می گفتم اما یاداوریش مرا می سوزاند .

می دانم که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد و شاید درست هم همین باشد که از خاطر نبرم اما ...بگذارید این خاطره جدا از سایر لحظات زندگی من باشد . این طور احساس آرامش بیشتری دارم .

و اما دیگر این که گاه خوانندگانی می آیند و از حال و روزی مشترک با آن روزهای من سخن می گویند و این که چه کنند

چه بگویم؟ می دانم که شرایط هیچ دو نفری یک سان نیست و دیگر این که مگر من  حرف دیگری را گوش کردم که از دیگران چنین انتظاری داشته باشم؟

اما اگر راهی برای ماندن  یا رسیدن نیست باور کنید که تنها راهش جدایی است و صبوری  و زخم خوردن تا مرور زمان کمی آرامت کند . آسان نیست . ولی تنها راه است .

بهارتان خالی از ضد حال خزان !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 8:32  توسط شیرین  | 

قسمت آخر

پاسخ به برخی سوال ها

۱-در حال حاضر ۴۰ سالم  است.

۲- ارتباط من و محسن به پایان رسیده است . تابستان امسال در جمع دوستان دانشگاهی او را دیدم و دوباره دلم گرفت . هنوز نمی توانم حتی بابه یادآوردنش از رفتار خودم و آن علاقه دیوانه وار  شرمنده نشوم.

۳- محسن عشق من بود نمی توانم این را انکار کنم اما خوشبختانه این عشق به پایان رسید و من اکنون حس عاطفی نسبت به او ندارم.

۴- محسن یک وبلاگ دارد و در آن مطلب می نویسد و مخاطبان خاص خودش را نیز دارد.

۵- گاه گاهی به من ای میل های فورواردی می دهد اما بدون شک هر دو ما پذیرفته ایم که همه چیز به پایان رسیده است.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 10:58  توسط شیرین  | 

محسن 32

هیچ کس باور نمی کرد که اندوه من ناشی از یک شکست عاطفی باشد حتی وقتی یکی از همکاران در حضور  مدیر این احتمال را مطرح کرده بود٬ او با تعجب گفته بود : شیرین و عاشقی ؟! نه امکان ندارد.

 آن روز وقتی با حالی خراب و رنج بسیار به خانه آمدم ٬ اولین کاری که کردم این بود که پای نت رفتم و سری به وبلاگ محسن زدم . خدای من چه می دیدم! محسن به روز کرده بود . آن هم با یک مطلب طنز !

باورم نمی شد. چطور می توانست تا این حد بی تفاوت باشد؟ چطور می توانست روز قبلش به من بگوید افسوسی از پی افسوسی و روز بعد مطلب طنز آمیز بنویسد؟ انگار نه انگار که اتفاقی پیش آمده است! دلم بیشتر گرفت اما من هنوز در ته قلبم باور نمی کردم که او مرا کنار گذاشته . دهها احتمال می دادم و او را تبرئه می کردم . و در نهایت می گفتم حتما همسرش از چیزی با خبر شده و او ناچار به این جریان شده است . اما ندایی دیگر به من می گفت که خودت را گول می زنی . که اگر اتفاقی پیش آمده بود او حتما برای توجیه و مظلوم نمایی هم شده به تو می گفت . و من گیج و دلگیر تر از همیشه از پشت قطرات اشک به وبلاگ او خیره می شدم ٬ پاسخی که به کامنت ها می داد می خواندم یا یاهو مسنجر را چک می کردم تا ببینم چراغ او روشن است و به عبارت دیگر او سلامت است تا کمی از نگرانی ام کاسته شود .

بعد از ظهر روز بعد البرز از شیراز آمد و با من قرار گذاشت . حضورش تا حدودی آرامم کردبخصوص که او هم به گونه ای عشقش را از دست داده بود وبه قولی دردآشنا بود  اما اندوه من بزرگتر از آن بود که به این راحتی بتوانم فراموش کنم . بعد ها البرز به من گفت : شیرین تو دیگر حق عاشق شدن نداری . کسی باید عاشق شود که تحمل فراق را داشته باشد نه کسی مثل تو که هر روز برای عشق از دست رفته ات عزا می گیری .

نمی دانم از آن روز ها چه بگویم . روزهایی که سختترین ایام زندگی من بود . دورانی که گاه نفس کشیدن برایم دشوار می شد  . دست چپم بشدت درد می گرفت . گاهی پیش می آمد که آن چنان بی قرار و بی تاب می شدم که به خودم می گفتم الان با او تماس می گیرم و به او خواهم گفت که توانم به پایان رسیده و دیگر نمی توانم تاب بیاورم اما بعد به خودم می گفتم که چه؟ او تو را مثل یک دستمال کاغذی کثیف از زندگیش بیرون انداخته . به او چه می خواهی بگویی؟ اگر بگوید به من چه ٬ آن وقت چه خواهی گفت ؟ و باز صبر می کردم . صبری تلخ آن قدر تلخ که هرشب پیش از خواب اشهدم را می خواندم و هر روز صبح متعجب بودم که چطور هنوز زنده هستم .

می دانم که به نظر بیشتر خوانندگانم افکارو احساساتم بسیار مسخره و کودکانه بوده است . اما باور کنید دست خودم نبود . من روزی چند بار با خشم به خودم بد و بیراه می گفتم و از این که ارزش و مناعت طبع خودم را حداقل پیش خودم از دست داده ام عصبانی بودم اما هیچ فایده ای نداشت من بی قرار بودم و بخصوص نحوه تمام شدن این دوستی برایم  بسیار تلخ و گزنده و توهین آمیز بود و راهی برای آرام کردن خودم نمی شناختم.  

چهارده روز بعد نامه ای برای محسن نوشتم و به او ای میل کردم و از او برای تمام آن چه رخ داده بود توضیح خواستم . آن چه در دلم بود با او در میان گذاشتم و گفتم گذاشتم مدتی بگذرد تا تو فکر نکنی بر پایه احساس و خشمی آنی نوشته ام . می خواهم دلیل این رفتار تو هین آمیزت را بدانم و این که می دانم همه چیز بین ما تما م شده و....

محسن در نامه ای پاسخ داد که این دومین باری هست که داری خداحافظی می کنی . من باتو خداحافظی نمی کنم اگر تماس نمی گیرم برای این است که تو با خودت کنار بیایی و از لحاظ عاطفی به وضعیت مناسبتری برسی . 

وگفت که در وضعیت بدی است چون هر چه بگوید من خواهم گفت که چرا امیدوارم کردی یا دلم را شکستی . و این که من همان شیرین همیشگی هستم و فقط او نمی خواهد بیشتر اذیت شوم یا عامل اذیت من او باشد . و گفت اگر کاری داشتم حتما تماس بگیرم و اگر مرد او را ببخشم.

حرف هایش بیشتر مرا سوزاند . یاد زمانی افتادم که از او خواستم تمام کند تا به آرامش برسم و بعد یک دوستی ساده با هم داشته باشیم و او گفت نه !نمی شود به یک دوستی ساده برگشت . و حال در این شرایط او به من می گوید که هدفش این است که من به آرامش برسم و حال و روز بهتری داشته باشم!

نمی خواهم  بیش از این از آن روزهای سخت بگویم . روزهای درماندگی ٬ روزهای دلتنگی و روزهایی که یک یک کامنت هایی که برایش می نوشتند و پاسخ هایش را می خواندم تا از حال و روز او با خبر شوم . روزهایی که خنده وشادمانی برایم آرزویی دست نیافتنی بود و همیشه می گفتم یعنی درد و غم من پایانی خواهد داشت . آیا روزی می شود که به این دوران تنها به عنوان خاطره ای هر چند تلخ نگاه کنم؟

گذشت ایام مرهم بزرگی بود و لطف و رحمت خداوند بی انتها . این روز ها آن چه برای من از این خاطره باقی مانده خشم است . خشمی که به مرور ایام  شعله ورتر می شود. بر خلاف تصور محسن من از او کینه ای ندارم. او را نفرین نمی کنم . به او فحش نمی دهم اما در مرتبه اول از خودم و سپس از او عصبانی ام . می دانم که اگر روزی  خود را ببخشم او را نیز خواهم بخشید اما هنوز جراحت این خاطره بر قلبم مانده و من همچون پلنگی مجروح هنوز زخم هایم را می لیسم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 0:3  توسط شیرین  | 

هر چی نوشته بودم حذف شد .

منم الان روحیه دوباره نوشتن او لحظات رو ندارم . اما به زودی دوباره می نویسم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 18:48  توسط شیرین  | 

محسن 31

گذر زمان خیلی حرف ها برای گفتن دارد. محسن می دانست که من کوه رفتم یک صعود زمستانی سنگین اما بر خلاف تعطیلات عید که خودش را خفه کرد تا با من تماس بگیرد و از سلامت من با خبر شودُ هیچ تماسی نگرفت و در نهایت خودم روز دوم سفر تماس گرفتم و گفتم کوهم و در بین برف ها و...

یادم نیست یک جواب سرد و بی تفاوت از او شنیدم یا نه ! در نهایت اگر هم پاسخی به مسیج من داد ان قدر سرد بود که در خاطرم نمانده . از کوه بر گشتم و محسن باز با من تماسی نگرفت . اول اسفند بود و من ۴ روز بود که از اوبی خبر بودم . ساعت ۶  بعد از ظهر بود و من در بازارچه کتاب میدان انقلاب مشغول خرید بودم . ناگهان تصمیم گرفتم یک دستی بزنم و نشان بدهم که چقدر بی نعرفت است . تا او به یاد بیاورد و باز عذر خواهی و...

برایش پیامی که همان تعطیلات عید فرستاده بود و گفته بود:  «همیشه برایم عزیز و گرامی بودی و خواهی بود وآن  اتفاق تلخ فقط یک اتفاق بود که به خاطر  بی تجربگی و نفهمی و گرفتاری من  به شکل کابوسی برای من پیش آمد . از بی معرفتی  نبود٬ از بی شعوری من بود »فرستادم و در ادامه مسیج دیگری فرستادم و گفتم می بینی ؟ فقط چند ماه پیش این مسیج را برایم فرستادی اما الان ۴ روز است که از تو بی خبرم و عین خیالت نیست و مرا فراموش کردی . اشکالی ندارد حالا که از خاطرت رفتم من با تو خداحافظی می کنم "خداحافظ "

دقایقی گذشت و مسیج او آمد . برایم نوشته بود :« هنوز هم همان را می گو . . »

جا خوردم . انتظار هر عبارتی را داشتم جز این . پیش خودم گفتم خدای من منظورش چیست؟ چرا؟یعنی چه می خواهد بگوید ؟ به خودم امید دادم که حرف خاصی نزده و باز به قول خودش این منم که بد برداشت کردم و به تجزیه و تحلیل  حرف هایش پرداختم و...

اما دقایقی بعد ژیامی دیگر داد و گفت : « کابوسی از پی کابوسی ... افسوسی از . . . »

این یکی همه چیز را مشخص کرد . برای او این رابطه تما شده بود. شکستم. در همان بازارچه شکستم . اشک هایم بی اختیار می آمد اصلا تحت کنترل من نبودند . تمام طول مسیر از میدان انقلاب تا خانه را گریستم . نزدیک خانه تلاش کردم کمی خود را کنترل کنم (فقط در حدی که وارد خانه شوم و به اتاقم برسم) و باز دوباره گریستم . باورم نمی شد نمی توانستم باور کنم همه چیز تمام شده آ» هم به این صورت با یک " مسیج" ! یعنی ان قدر برایم ارزش قائل نشده بود که مرا ببیند و رودر رو بگوید خداحافظ . او فقط چند روز پیش به من گفته بود که منفی بافی نکنم که هنوز دوستم دارد و می خواهد این دوستی باقی بماند اما سرش خیلی شلوغ است و حالا...

چقدر سخت گذشت ! نفسم بالا نمی آمد . اصلا قابل توصیف نیست . نمی توانم آن لحظات را شرح دهم . لحظاتی که زندگی برایم به پایان رسیده بود . بدون شک اگر اعتقادی به مسائل مذهبی نداشتم ٬ خودکشی می کردم . اما این مانع از آن نشد که موقعی که به رختخواب رفتم از خدا نخواهم که مرا ببرد . اشهدم را خواندم و به رختخواب رفتم و تمام مدت کابوس دیدم و صبح باورم نمی شد که هنوز زنده اک که خدا به درخواست قلبی من جواب رد داده که من باید هنوز زندگی کنم .

نمی توانستم در خانه بمانم . یعنی از فکر ماندن در خانه فرار کردم و باز تمام راه خانه تا مدرسه را گریستم . در مدرسه چهره گرفته و برافروخته من برای همه عجیب بود . همکاری که تا حدودی از ماجرای علاقه من با خبر بود ٬ مرا به اتاقی برد و پرسید چه شده و من باز منفجر شدم و گفتم که همه چیز تمام شد. او مرا به سینه اش میفشرد و سعی می کرد دلداری دهد اما من حس می کردم هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند ٬ آرامم کند . همش دنبال دلیلی برای این رفتار می گشتم . خدایا چرا او مرا مثل یک دستمال کاغذی مچاله به کناری انداخت ؟ به چه جراتی ؟ با چه اجازه ای وارد زندگی ام شد و مرا از بین برد و خیلی راحت کنار کشید ؟ اصلا چرا او تصمیم گرفت؟ چه کسی گکفته که او حق تصمیم گیری دارد؟ او می تواند با سرنوشت و قلب من بازی کند؟

سر کلاس رفتم اما حتی جمله های کتاب مرا به یاد او می انداخت به بچه ها گفتم که سر دردی شدید دارم و خوشبختانه دانش آموزان منطقی من سکوت کردند و نهایت همکاری را با من داشتند اما من یک معلم نبودم مثل یک کودک هی بغض می کردم و مجبور بودم از کلاس بیرون بروم و نفس های عمیق بکشم تا سر کلاس بی قراری نکنم . زنگ تفریح چهره من از هر تازه یتیم شده ای بدبخت تر جلوه می کرد. مدیر پرسید که چرا با این حال و روز مدرسه آمدم و بهتر بود حداقل امروز را در خانه می ماندم و من گیج و مبهوت نگاهش می کردم . زنگ تفریح البرز هم تماس گرفت و همین که حالم را پرسید زدم زیر گریه و گفتم که همه چیز تمام شده . البرز برای سمیناری شیراز بود . از من خواست که همین حالا بلیت هواپیما بگیرم و به شیراز بروم قول داد که تهیه کردن همه امکانات در شیراز را بر عهده بگیرد و گفت بدترین کار این است که با این حال و روز تنها در تهران بمانی .اما من می دانستم که با این حال و روز آن جا هم جز عزاداری کاری نخواهم کرد . بخصوص که آشنایانی هم در آن سمینار حضور داشتند و دیدن هر کدام از آنها مرا به یاد محسن می انداخت .

زنگ بعد کلاس نداشتم . به چهارشنبه بازاری در همان نزدیکی رفتم به امید آن که کمی آرام شوم اما دیدن هر چیزی برای من مساوی با به خاطر آوردن محسن بود . فکر می کردم اگر او از دنیا رفته بود راحتتر با این قضیه کنار می آمدم تا اکنون .

بگذریم آن روز همه مدرسه فهمیدند که من خوش نیستم . که من غمگینم . که من با آن دختر شاداب و پرنشاط که لحظه ای آرام و قرار نداشت ٬ فرسنگ ها فاصله دارم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 11:26  توسط شیرین  | 

محسن30

پاییز همان سال اینترنت ٬عامل آشنایی من با کسی شد. کسی که مرا از طریق لینک های موجود در وبلاگ محسن شناخته بود و سپس سراغ وبم آمده بود و خلاصه ای میل موجود در وب او را به یاهو مسنجر من کشانده بود . اوایل فقط    0ff  می گذاشت بعد که من کنجکاو شدم که بیشتر بشناسمش خود را و وبلاگش را معرفی کرد و بعد از شاید یک ماه ( درست در خاطرم نیست) هر شب با هم چت می کردیم . البرز ( بگذارید او را به این نام بنامم) فردی بسیار عاطفی و حساس بود و شرایط خاص من در آن دوران و شرایط نه چندان خوشایند زندگی خانوادگی او و این که او هم زمانی عشق زندگی اش را از دست داده بود٬ باعث شد که به هم نزدیک شویم . دوستی و صمیمیتی که هنوز هم با وجود افت و خیز هایی ادامه دارد .

البرز  شش سال از من کوچکتر واز عشق من با خبر بود هر چند که نمی دانست چه کسی را دوست دارم و در این زمینه چندان کنجکاوی هم نمی کرد و من که در آن دوران ویران بودم به دنبال دو گوش شنوا می گشتم ٬ هر شب با او درد دل می کردم و او سعی می کرد که من را از این همه غم و اندوه دور کند و البته بر خلاف دیگران تلاش نمی کرد که مرا از او بر حذر دارد . هر چند که می گفت سعی کن آرامتر باشی و تا حدی خود را کنترل کنی .  

زمان می گذشت و من تلاش می کردم که به کمک البرز کمی خوددارتر باشم هر چند که چندان موفق نبودم ! محسن را بعد از خرید انگشتری دیگر ندیدم . حتی بعد از دوهفته او بهانه ای آورد و مرا ندید . هفته بعد هم  زمان ملاقات برایم پیام داد که به سختی سرما خورده است و انقدر این پیام خشک و جدی بود که مرا گیج کرد . انگار می خواست بگوید : بابا ولم کن حالم خوش نیست!

گفتم که امیدوارم هر چه زودتر خوب شود و بعدآ وقتی خوب شد همدیگر را خواهیم دید و او هم هیچ جوابی نداد. این وضع همچنان ادامه داشت و من هر هفته منتظر تماس محسن بودم که با من قرار بگذارد و این امید محقق نمی شد. بیش از یک ماه و نیم از آخرین باری که محسن را دیده بودم می گذشت . بالاخره یک بار  از او خواستم که با من تماس بگیرد ٬ تا با او حرف بزنم .( محسن آن روزها خیلی کم تماس می گرفت و تا جای ممکن از زیر تماس و مکالمه تلفنی در می رفت) 

 تماس گرفت و من سعی کردم با صدایی آرام و خونسردی با او صحبت کنم .( راستش قبل از آن خود را به سختی برای این گفتگوی تلفنی و نتایج احتمالآ بسیار تلخ آن آماده کرده بودم) گفتم که اگر نمی خواهد مرا ببیند مشکلی نیست من نمی خواهم گدایی محبت او را بکنم و می پذیرم که دوستی  عمری دارد و دوستی ما هم عمرش به پایان رسیده است ٬ فقط صریح واقعیت را به من بگوید و مرا از این وضع  بیرون بیاورد .  محسن گفت که اصلآ این طور نیست او فقط بسیار گرفتار است و نمی تواند مثل گذشته چهارده روز یک بار مرا ببیند و من کمی او را درک کنم . گفت که نمی خواهد این دوستی تمام شود و من باید این افکار بد را دور بیندازم .  دلش برای من تنگ شده و سعی می کند که در اولین فرصت مرا ببیند و فقط من کمتر آیه یأس بخوانم .

من که خود را برای شنیدن حرف هایی بسیار تلخ آماده کرده بودم خوشحال شدم و گفتم اگر بدانم که دلیل لغو کردن دیدارها و تماس نگرفتن ها فقط گرفتاری است حاضرم بیش از سه ماه  هم او را نبینم . فردای آن روز والنتین بود شب برایش پیام فرستادم و از احساسم گفتم اما و جوابی نداد من هم دوباره فرستادم و فکر کنم بار سوم بود که گفت دیگری پیامم را دیده است . نگران شدم بسیار نگران ! گفتم محسن تو رو خدا بگو چی شد. بعد از بیش از یک ساعت که برای من عمری گذشت گفت هیچ چیز و خیالم راحت باشد و من بغض کرده به سفر رفتم به یک کوه نوردی زمستانی در یزد .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 22:15  توسط شیرین  | 

درددل

شیرین جونم من الان توی همون جهنمی هستم که یه روزی بودی باهاش محرم نیستم وبه اندازه تو جلو نرفتم اما از لحاظ احساسی همونقدر گرفتارم ازت خواهش میکنم التماس میکنم کمکم کن دیگه تو خیابون اتوبوس خونه مهمونی هیچ کجا نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم هر ثانیش داره یه عمر میگذره رفتارش باهام اصلا خوب نیست و دائم باهام قهرهای طولانی میکنه با اینکه اصلا در حد و اندازه من نیست اما چه کنم که گرفتارش شدم تو رو بخدا کمکم کن شیرین چطوری فراموشش کنم چطوری بهش فکر نکنم حتی جراتشو ندارم زمانی که ازش ناراحتم بهش بگم از ترس از دست دادنش همه جوره برام ناز میکنه و من میخرم از خودم حالم بهم میخوره اما هربار که تصمیم میگیرم که کنارش بذارم یه ساعت بیشتر طاقت نمیارم و دلم براش پرمیکشه هربار که تصمیم میگیرم دیگه جوابشو ندم بمحض دیدن پیامش دلم میریزه و قبل از خوندن پیامش صد بار شمارشو میبوسم خواهش میکنم کمکم کن شیرین

چند روز پیش خواننده ای محترم در کامنت خصوصی این را برایم نوشت . نمی دانم نوشتنش برای عموم کار خوبی است یا نه اما من نامی ( حتی مستعار ) از این خواننده نبرده ام و فکر نمی کنم راهی برای شناخت او باشد که من خودم هم او را نمی شناسم اما براستی با خواندنش دلم گرفت .

خواستن ها ٬ تصمیم ها ٬ نتوانستن ها ٬درماندگی و غرق شدن در برزخی که رهایی از آن برایت ممکن نیست ٬ همه این ها برای من آشناست .

خواننده گرامی و همدرد ! آأنچه می گویم نصیحت نیست که خودم خوب می دانم حوصله نصیحت شنیدن را نداری آنچه میگویم ٬ حرف کسی است که این راه را رفته و اکنون برای امثال تو می نویسد برای  کسانی که ابتدای راهند و نمی دانند در این مسیر قدم بردارند یا نه؟

من هم مثل بسیاری از خوانندگان برای اصل عشق ارزش قائلم حتی اگر بسیار کوتاه  باشد اما زمانی از عاشقی ات پشیمان نخواهی شد که احساس کنی طرفت مثل تو برای این عشق میجنگد. در خیلی از عشق ها به معشوق نخواهی رسد و همان خاطرات عشق بسیار ارزشمند است اما این زمانی امکان پذیر است که امکان رسیدن نباشد نه این که یکی برای بودن باتو ناز کند ٬ قهر کند و ...

در این صورت از خودت بدت می آید از این که غرورت له میشود کلافه می شوی و در آینده لحظات چندان زیبایی از آن عشق به یادگار نخواهی داشت .

اگر امکان دارد به یک ورزش جمعی پر هیجان مثل والیبال یا همین کبدی تازه رونق یافته بپرداز . درگیر شدن در یک ورزش یا بازی جمعی که برد وباخت دارد لحظاتت را پر خواهد کرد و کمتر ذهنت درگیر خواهد شد و دیگر این که باید بپذیری قلبت زخمی شده .این زخم را بپذیر ٬ تحملش کن با آن بساز و بگذار به مرور زمان التیام یابد . مطمئن باش که هیچ وقت جای آن خوب نخواهد شد اما گذشت روزگاران تو را آرام خواهد کرد هر چند که لحظات و روزهای سختی در پیش خواهی داشت.  

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 20:27  توسط شیرین  | 

محسن 29

حتی یک روز عاشقی و طعم عشق را چشیدن ارزش تحمل سختی ها و رنج های ناشی از عاشقی را کشیدن دارد.

این را یکی از خوانندگان محترم وب گفته است. شاعران و نویسندگان زیادی نیز همین را گفته اند اما من غرق شدن در آن جهل مرکبی راکه پیش از این داشتم به لذتی که از عاشقی به دست آوردم ترجیح می دهم و از این که دیگر هیچ وقت نتوانستم به آن دوران خوش بی خبری باز گردم٬ متأسفم.

واما . . .

چندی پیش از این ماجرا یک روز که محسن به خانه ما آمده بود و هنگام بر گشت من با او همراه شده بودم تا زمان بیشتری با او باشم ٬ محسن پیشنهاد داد که هدیه ای برایم بخرد . گفتم الان چیزی نمی خواهم اما دوست دارم یک حلقه برایم بخری . محسن پذیرفت اما مثل همیشه مشمول مرور زمان شد.

بعد از قضیه آن شب برای این که دلم می خواست سر آن چه گذشت با او گفتگو کنم و از حال و روزش باخبر شوم ٬ به او پیشنهاد خرید حلقه انگشتری را دادم. گفت که او آشنایی دارد و خودم بخحرم و او مبلغش را خواهد پرداخت . با ناراحتی گفتم که مسأله پولش نیست . خودم پول خرید یک حلقه را دارم دوست دارم با تو خرید کنم. حضور داشته باشی و  سلیقه تو هم نقش داشته باشد . محسن پذیرفت  اماروز قرارمان  محسن فراموش کرد پول بیاورد و در نتیجه فقط همدیگر را دیدیم . محسن گفت که دیگر وقتی از شرایط خانه مطمئن نیستم از او نخواهم که به خانه ما بیاید . گفت که فقط تصور کن اگر مادر مرا آن جا می دید چه می شد؟

قبول کردم که اشتباه بود و گفتم مطمئن باش که دیگر چنین موقعیتی پیش نخواهد آمد. فکر کنم فردا یا پس فردای آن روز نزدیک یک جواهر فروشی آشنا با هم قرار گذاشتیم. هوا سشرد بود و محسن در حالی که صورتش از سرما سرخ شده بود ٬ آمد . قبل از آمدن محسن من به جواهر فروشی سر زده بودم و حلقه ای با قیمت مناسب پیدا نکرده بودم ٬ این شد که به کریمخان رفتیم و بعد از دیدن چند مغازه یک حلقه طلا سفیدزیبا  که یک نگین کوچک برلیان داشت با قیمتی مناسب پیدا کردم . حلقه کمی بزرگ بود و قرار شد اندازه کنند و من فردای آن روز تحویل بگیرم .

بعد از خرید حلقه با محسن به یک قهوه خانه سنتی رفتیم تا در آن سرمای سوزان یک استکان چای بنوشیم . به محسن گفتم تا دستش را به من بدهد تا فالش را بگیرم. دستش را داد و شروع کردم به ادای فالگیرها را درآوردن . گفتم که شغلت را دوست داری و مدتی که سرکلاس درس نمی روی کلافه می شوی .تصمیم گرفته بودم خیلی از حرف هایی ا که مستقیم نمی توانستم یا نمی خواستم به او بزنم ٬ در قالب شوخی فال گرفتن به او بزنم اما چندان چیزی نگفتم . محسن پرسید که جدی اهل فال گرفتنم ؟

گفتم : نه ! اما می خواستم بگویم که می دانم دوستم داری و می دانم که در این رابطه گیر کردی و نمی دانی با من و این دوستی چه کنی؟من انتظار خاصی از تو ندارم و اگر بخواهی از زندگیت بیرون می روم . حلقه اشک در چشمانش نشست  و نوک بینی اش قرمز شد و گفت : می دونی چیه شیرین . فکر کن دخترم از این رابطه باخبر بشه . چی فکر می کنه ؟ چه حرفی برای گفتن به اون دارم؟ من رو یک مردهوس باز و بی مسوولیت می بینه و من نمی دونم چطور براش توضیح بدم که این طور نیست و رابطه من و تو فراتر از این حرف هاست . من چه خوب چه بد انتخابم رو کردم و الان یک مرد آزاد نیستم .

و بعد گفت: ای کاش رابطه مان هیچ وقت به این جا نمی کشید! ای کاش همان دوستی ساده را داشتیم!

سکوت کردم . یعنی حرفی برای گفتن نداشتم . باید چه می گفتم؟ این که فقط چند ماه پیش من این حرف را به تو گفته بودم و تو گفتی تو به این کارها کاری نداشته باش و  من خودم حواسم هست؟بگویم که گفت :  تو مزاحم زندگی من نیستی و مشکل ساز نیستی و این تردیدها و حرفهایت مشکل ساز است ؟باید حرف هایش را به خاطرش می آوردم ؟ آن وقت چه می شد؟ آیا مشکلم حل می شد؟ آیا این بغضی که گلویم را می فشرد و قلبم را سنگین کرده بود٬ رهایم می کرد؟

نه ! تأثیری نداشت پس سکوت کردم و در ادامه راه وقتی محسن خداحافظی کرد٬ دستهایم را در جیبم کردم و در تاریکی شب  خیابان های سردو غم گرفته تهران راه رفتم و فکر کردم . فکری که به هیچ جا نمی رسید .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 11:49  توسط شیرین  | 

محسن 28

با این که با خودم گفته بودم  این بار  حتما با او حرف خواهم زد اما باز فقط دیدار ما به باهم بودن گذشت و اشتیاقی که هر دو به یکدیگر داشتیم. ساعت یک ونیم شب بود که من صدای باز شدن در را شنیدم . و متوجه شدم که مادر به خانه امده است. همان ابتدای آمدن محسن کفش هایش را به طبقه خودم آورده بودم . محسن دست شویی بود . صدایش زدم و گفتم که مادر آمده است. اول باور نمی کرد اما بعد نگران و ناراحت شد. به او اطمینان دادم که مادر با این طبقه کاری ندارد و او می تواند خیالش راحت باشد اما محسن ناراحت بود و من به او حق می دادم و مدام از او عذر خواهی می کردم.  

گفت که دیگر نمی تواند بماند و باید برود . گفتم صبح زود برو اما او مخالفت کرد . در نتیجه قرار شد که در یک فرصت مناسب به او بگویم که برود. گفتم الان موقعیت مناسب نیست بگذار مادر بخوابد بعد برو . محسن سرش را روی پای من گذاشت و به خواب رفت و من ... من فقط او را تماشا کردم . صورت او که در خوابی عمیق فرو رفته بود و تلاشش می کردم دلیل این علاقه وافر و این جوشش عشق را در چهره او بیابم . چرا؟ چرا انقدر دوستش داشتم ؟ دلیلش را نمی دانستم اما آرزو می کردم که این لحظات برای همیشه ماندگار بماند و او برای همیشه بر روی پای من آرام بخوابد و من او را نظاره کنم . محسن از صدای خرخر خودش از خواب پرید و گفت : شیرین چه شد؟

پایین رفتم و مادر را دیدم که بخواب رفته است به محسن گفتم که کفش هایش را بپوشد و آرام پایین بیاید. صدای کفش های محسن بر روی حیات یخ زده خانه به گوش می رسید و  محسن ساعت دو ونیم شب رفت . قول داد وقتی به خانه رسید زنگ بزند و مرا از نگرانی بیرون بیاورد.

به روی تخت دراز کشیده بودم که مسیج محسن رسید و بعد از آن من آرام به خواب رفتم . فردای آن روز هر چه پیام دادم پاسخی نشنیدم . بعدا فهمیدم که مبایلش را خاموش کرده و خوابیده بود . بالاخره جواب داد و گفت که ناراحت نیست و مشکلی وجود ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 9:34  توسط شیرین  | 

محسن27

می گوید عشقی که خنده هایت را از تو بگیرد ذره ای ارزش ندارد . مواظب باش که دل به چنین عشقی ندهی .

فکر می کنم باز هم فکر می کنم اما هیچ عشق شادمانه ای به خاطرم نمی اید . عشق زاده ی غم است و عاشق حتی اگر با معشوق باشد همیشه نگران است و غم زده . دوست داشتن را با عشق یکی نکنیم . عشق دنیای دیگری دارد . دنیایی تلخ و پر از درد . من که خنده ها و صدای پر از انرژی ام را با اولین بارقه های عشق از دست دادم . می دانم که اگر دیگران هم عاشق شوند عاقبتی جز این نخواهند داشت .

                                                 *              *                *

می گویید چرا نمی نویسی ؟ اما وقتی نگاه و قضاوت بعضی ها را می بینم کمی مردد می شوم . نمی خواهم سانسور کنم در بیان برخی چیزها هم کمی مرددم و نتیجه دیر نوشتن  یا ننوشتن می شود . و اما . . .

روزهایم مثل هم می گذشت٬ پر از درد و غم و در عین حال در گیری با روح و روانم . یکی از همان روزها وقتی سر کلاس درس بودم٬ پیامش رسید و من باز از کوتاهی او و بی تفاوتی هایش گله کردم . جواب داد که خیلی گرفتار است و بعد پیام مخابرات را برایم فرستاد که اعلام کرده بود اگر قبض مبایلش را نپردازد ٬ تلفنش را قطع خواهند کرد و اعلام کرد که ببین انقدر گرفتارم که نمی تونم حتی قبضم را بپردازم .

از این حرف های تکراری خسته بودم . گفتم می خواهم با او حرف بزنم و اتمام حجت کنم . نمی دانم چه شد که پرسید بعد از ظهر کجاهستم و منی که مثلآ قهر بودم گفتم خانه . گفتم مادر میهمانی می رود و من تنهام . معلوم شد که همسر او هم آن شب خانه نیست . گفت ببینم اگر شرایط جور بود سر می زنم . همین یک جمله کافی بود تا مرا از خود بی خود کند . از او خواستم که بعد از ظهر بیاید و تا شب بماند . محسن گفت که ببیند چه می شود . دیگر آرام و قرار نداشتم . بعد از ظهر پیامن دادم که می آید یا نه؟ گفت بعید است که بتواند بیاید و بعد گفت شاید شب بیاید و بماند . من دیگر در پوست خودم نمی گنجیدم . یک شب با محسن برایم باور کردنی نبود. محسن گفت کمی مشکل دارد چون شاید شب همسرش زنگ بزند و اگر ببیند خانه نیست مشکوک خواهد شد. گفتم دیر تر بیا و او باز سکوت کرد . البته از یک سو هم کمی نگران بودم . آگر مادر شب بازمی گشت چی؟

قرار بود مادرم شب خانه خواهرم بماند اما او عادت به ماندن در جایی نداشت و من نگران بودم . ساعت  شش بود که به او مسیج دادم و گفتم یک بار نشان بده که دوستم داری و هر جور شده بیا

جواب من باز سکوت بود . فکر می کنم اول شب بود که سری به یاهو مسنجر زدم . محسن پای نت بود . اول چیزی نگفتم اما بعد نتوانستم تاب بیاورم و گفتم حاضرم من به خانه آنها بروم ( منی که بار اول به هیچ وجه حاضر نشده بودم پا به خانه شان بگذارم اکنون هر شرایطی را برای دیدن او می پذیرفتم) محسن تردید داشت و در نهایت گفت ببیند چه می شود و سعی می کند بیاید . 

شب بود و من  آماده دیدار او بودم هر چند که هر چه می گذشت امیدم کمتر می شد. هنوز دقایقی به یازده شب مانده بود که صدای زنگ در بلند شد و من محسن را  در آن شب برفی و سرد زمستانی دیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 18:18  توسط شیرین  |